نگین بی معرفتم که خودم شدیدا میدونم
بخدا انقدر اینروزا وقت کم دارم که موندم چیکار کنم ...
بعد اینهمه وقت نیومدم غر بزنم ..
امیر علی من ۶ ساله شده و کاملا متوجه میشه دیگه همه ی مسائلو اما گاهی نگران این ارومیش میشم و دلم براش میسوزه وثتی بچه هایی رو میبینم که به زور حقشونو میگیرن
چند روز پیش رفتیم خرید با خاله ها
امیر علی روی پای مامانم نشسته بود ... وقتی به مقصد مورد نظر رسیدیم اروم بهم گفت : مامان من برگشتیم رو پای مامان اعظم نمیشینم
گفتم چرا پسری ؟ مگه مامان جونی رو دوست نداری
گفت : چرا اما پام له شد مامان ... داشت از درد خورد میشد ....
من :![]()
خوب چرا نگفتی
امیر علی : ترسیدم یه دفعه ناراحت شه خوب
قربون دلت مهربونت برم پسرکمممممممممممم
حسین خاله همچنان با اینکه ۸ سالش شده واسه اومدن خونه ی ما و یا رفتن امیر علی به خونشون از ته دل گریه میکنه و دل ما رو شدیدا میسوزونه اما خوشحال میشم وقتی پسر من درخواستشو فقط یه بار میگه ... وقتی جواب منفی میشنوه دیگه حتی تکرارشم نمیکنه ....
خوشحالم که میفهمی ... خوشحالم که دارمت عزیز مامان .... خوشحالم و همه جا باعث افتخارمی
با بابا مهدی رفتی سر کار ...
بابا میگفت : هر کی وارد اتاق میشده تو میگفتی سلام عمو .... و همه عاشقت شده بودن ...
کلی براشون شعر خوندی و کلی میزاشونو گردگیری کردی براشون .... بابا میگفت به همکارش گفتی ... عمو چایی میخوری برو خوب لیوانتو بشور عمو اجاقی ( خدمات شرکت ) گناه داره خو ب......
یعنی قربون کمالاتت مادررررررر
رفتیم مانتو بخرم ... مانتو رو پوشیدم .... بابا مهدی گفت خوشگله اما به نظرم میاد قزمزش خوب نباشه ... سفیدشو بردار
یهو پسری گفت : اصلا خوب نیست ... کوتاهه فکر کنم واست ....
من :
بابا مهدی :![]()
مهدی میگه هر چی من بهت آزادی دادم امیر علی همه رو میگیره ازت .....
چنین پسر سگ غیرتی داریم ....
رفتیم نمایشگاه کتاب با خاله جونیااااااا
از اینکه میبینم برعکس خیلی از بچه ها عاشق کتاب بودی و شاید اگه ولت میکردن تموم کتابای نمایشگاه و دوست داشتی ورق بزنی خوشحالم میکنه ....
با اینکه سعی کردم هر چیزی دوست داری برات بخرم اما بازم شب به بابا گفتی : بابا من بازم کتاب لازم داشتم ....
بابا مهدی : خوب میخریدی بابایی .... تازه تو اینهمه خریدی
امیر علی : خجالت کشیدم به مامان بگم آخه حسین و امیر حسین هیچی نخریدن ... همش من پولای مامانمو تموم کردم ...
من: من عاشق اینم که تو کتاب دوست داری مامان
امیر هلی : پس میشه یه بار دیگه بریم اون کتابا ی پو رو همشو بخریم ؟
پسر ما به این حد بی جنبه تشریف داره ....
قاره فردا باز هم بریم نمایشگاه
ادامه مطلب ...

